تبليغاتX
می نویسم "دیدار" تو اگر بی من و دلتنگ منی...یک به یک فاصله ها را بردار باران یعنی: تو بر می گردی!!!!
به یاد نخستین قدمهای مشترکمان بر خیابان خیس پاییز 84

راستی سلام.....

تمام شد....

ما بهش زندگی بخشیدم

چقدر دوستش داری؟

مهم نیست 

مهم اینه که برای من واقعا حبیبه.....

باران یعنی تو.....

 

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

سلام.........

پاییز شده....برگای تو باغچه قشنگ شدن...

رنگاوارنگ....

من حالم خوب نیست سرما خوردم حسابی

تو چطوری؟!

امیدوارم خوب باشی و سلامت........

به امید بارانی دیگر...........

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

بازم سلام.....

از دور که می آمدی نگاهم فقط به سایه بلندی خیره مانده بود که جلوتر باد،بوی خوشش را برایم می آورد...

و من بی تاب  در انتظار رسیدنت که زودتر دستم را در دستانت قرار دهم تا که شاید

 آبی فرو نشانم بر آتش دلم...

.و آنهنگام من و "تو" یکی می شدیم  و من نمیدانستم توام یا تو من!...

سوار ماشین که شدیم پهلو به پهلو .....طوری نگاهم می کردی که همان حرارت نگاهت هنوزم که هنوز آتش بر دل من می اندازد.......چه خوش انصافی.....

همیشه سر اینکه کجا بریم  نظر منو میخواستی  و منم مثله همیشه پیتزا رو ترجیح میدادم....میدونی چرا؟

با تو که بودم همه ء اشتهایم از دست می رفت هیچ میلی به غذا نداشتم انگاری وقتی با تو بودم همه ءرگهای وجودم تغذیه می شدند.....و پیتزا رو هم دوست داشتم برای اینکه لقمه لقمه خودم  برات سرو کنم و بشینم و تماشا کنم چطوری به من نگاه میکنی و پیتزا میخوری.....چه خوش انصافی.....

نمیدونم اینهمه دوری حکمتش چیست  اما بدون که طاقتم زیاد شده ...میدونی چرا؟

چون همه ء وجودم رو سرشار از تو کرده ام.....

شده ام لبریز از سیاوش...........

و تو.....چه خوش انصافی.......

TinyPic image

 اگر دل سپردن به تو یک خطاست

به تکرار باران خطا می کنم.....

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

به رسم ادب این بار نیز سلآم....

عادت کرده ام به این بودنت اما نبودنت....

عادت کرده ام به اینکه یک بار در هفته قدم بر جاهایی بگذارم که آخرین بار ترا دیده ام....

عادت کرده ام که خیره خیره به جایی نگاه کنم که نشسته بودی و

 هوس چای با طعم هل به سرم بزند...

چه صبحانه دلپذیری بود.....یادش بخیر.....

عادت کرده ام که هر هفته ای چون امروز اول هفته ای را با یاد تو و امیدی دوباره

از نو شروع کنم و به خودم بگویم امروز اولین روز از باقیمانده زندگی من است

شاید خبری بشود .....

هر روز صبح که بیدار میشوم  خیره به تصویرت نگاه میکنم و کلی با تو درد دل میکنم و

 حال و احوال ... و تو هم خبر از همه میگیری مگر از دلم....

ظلم میکنی همسفر عشق من.......ظلم میکنی....

ظلم میکنی به منی که همه دارایی ام عشق توست....

چه میشود اگر حال دلم را هم بپرسی؟!.....

تا بگویم برایت از تک تک روزهای نبودنت......

از همه ء روزهای بی تو بودن و.....

از این همه چله نشستن و عهد بستن  و دوباره عهد بستن.....

وفغان که

وا فریادا از عشق .وا فریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد منه شکسته دادا دادا

ورنه من و عشق هر چه بادا بادا

از خسته نشدن و دل به عشق دادن و بادا بادا .......

*****

از این شبها برایت آرامش می طلبم....

مهر برآیت معشوقه مهربان من........

این روزها بیشتر تنهام.....

همهءطراوت چهان برآیت....

سبز باشی....

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

سلآم........

سلآمم را نیست پاسخی اما من باید کار خود را به خوبی انجام دهم

پس هزاران سلآم....

قانون زندگی این است هر آنچه بکاری درو خواهی کرد

پس خوبی و نیکی بکار که بی شک روزی کائنات بخودت بر میگرداند

گندم بکاری گندم جو بکاری جو

پس بهترین را در عالم بکار........

روزی پادشاهی به درویشی گفت:

جمله ای بگو که زمانی که غمگینم مرا شاد سازد  و

زمانی که شادم مرا غمگین.

گفت: " این نیز بگذرد "

براستی می گذرد اما بازتاب آن در کائنات باقی می ماند

ای رب رئوف!

دلم را سنگیست  چون مروارید ..مرواریدی سرخ از جنس عقده

درونش جز لخته ای چیزی نیست

اما شنیده ام محبوب توست

آنان که پیشتر رفتند گفته اند تنها کسی هستی که به بالاترین قیمت میخری؟!

بخر و دل از من بستان!...تا من را از دل برهانی .....

لامذهب هستم و مذهب من عشق است...

پیشه ام عاشقی ایست....

تنها علمی که دوست دارم بیاموزم  "عشق ورزی ایست"

از تو آموخته ام  دیگر مرا چه به محاسبه؟!.....

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

بندهء عشقم و از هر دوجهان آزادم....

یادم آمد.....باید که جو ابراهیم  خریدار آتش شوم تا توی رئوف آتش را برایم گلستان سازی

آری خدا آری..........باید رندی پیشه کنم.........

باید که محدودیت را از وجودم پاک کنم تا به نامحدود متصل شود

تا آفریننده شود.....

یادم آمد بزرگی میگفت عشق همانطور که تاج بر سرت می گذارد به

صلیب نیز می کشاندت...

آری یادم آمد..................

باران که می بارد روح و جانم تولدی تازه می یابد...

باارن یعنی حضور عشق در لحظه های نفس کشیدن من.....

باران یعنی حضور ناب عشق..............

برقرار باشی ای عشق...

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

سلام....

دلتنگم خیلی زیاد.....

دلتنگی هام با بارونی در این دل مرداد ماه کمی بهتر شد....

باورن یعنی حضور ناب تو در لحظه های من.....

برقرار باشی گل.........

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

...سلآم....

گر با غم عشق سازگار آید دل


بر مرکب آرزو سوار آید دل


گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ؟


ور عشق نباشد ، به چه کار آید دل ؟


 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

فرزانه ای بزرگ می گفت:

هنگامی که عشق فرا میخواندتان از پی اش بروید

گر چه راهش سخت و ناهموار باشد

هنگامی که بالهای عشق در بر می گیردتان

خود را در آن بالها رها کنید

گر چه در لابه لای پرهایش تیغ باشد و زخمی تان کند.

و هنگامی که با شما سخن میگوید ،باورش کنید

گرچه طنین کلامش رویاهایتان را بر هم زند.

چنان که باد ناملایم شمال،از باغ و گلستان سرزمینی بی حاصل می سازد.

زیرا که عشق ،همانطور که تاج برتان می گذارد،به صلیب نیز می کشد....

عشق ،همانطور که می پروراند، شاخ و برگتان را نیز می زند و هرس میکند.

عشق،همانطور که از تنه ء ستبرتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش میکند،به ریشه هاتان نیز فرود می آید و آن ها را که در خاک چنگ انداخته اند،می لرزاند.

عشق، شما را چون خوشه های گندم دسته میکند ،آنگاه می کویدتان،تا برهنه شوید

به غربال بادتان می دهد تا که از پوسته آزاد شوید و

تا سر حد سپیدی ،به آسیابتان می سپارد،ورزتان می دهد،نرمتان می کند

سپس در آتش قدسی اش گرم تان می کند تا که نانی مقدس شوید از برای ضیافت بزرگ خداوند

عشق با شما چنین میکند......

عشق معنای زندگی ست...

عشق آتش نهفته ءوجود آدمی ست...

کم اند کسانی که این آتش را کشف کرده اند...

تو ، به نان زنده نیستی ،به عشق زنده ای....

عشق،نه تنها تو را زنده نگه میدارد بلکه زندگیت را  از زیبایی ،حقیقت،سکوت،و هزاران چیز قشنگ دیگر سرشار میکند....

عشق را با هیچ چیز نمیتوان بدست اورد مگر با خود عشق...

بی قیمت است...آیا در زندگیت چیزی داری که نتوانی برایش قیمتی تعیین کنی؟

طالب چیزی باش  که آن را نمی توان با پول خرید...

آنقدر با ارزش که جز با خودش بدست نیاید..

و عشق اینگونه است....

بهای عشق خود عشق است....

و عشق از خود سرشار می شود و از خود می بخشد........

عشق را نه میتوان خرید  نه میتوان آموخت....

عشق را باید فقط مبتلا شد...........مبتلا..

در ذات عشق نه وصالی هست...

نه فراقی

نه قربی

نه بعدی

نه ردی

نه قبولی

هم ظاهر است هم باطن...

عاشق و معشوق و عشق یکی اند....یکی...

عارفی میگفت:

اگر دوزخ را به من ببخشند هر گز عاشقی را در آن نخواهم افکند...

گفتند :حتی اگر جرمی کرده باشد؟

گفت:

جرم عاشق اختیاری نیست،اضطراریست...

عاشقان مجرم را به دورخ نمی افکنم.در عوض دوزخ را پر میکنم از عاقلان مصلحت اندیش درستکار!...

عشق آزادیست...

امن نیست امنیت ندارد اما سرشار از رهایی و آزادیست...

امنیت فقط در قفس تامین می شود...

همه ی آسمان زیبا از ان پرنده است اما امنیت فقط در قفس او حاصل می شود...

اما عشق نمیتواند قفس باشد..

زیرا که آشیانه من قفس نیست...

من برای بالندگی به آسما نیاز دارم...

کسانی که از نا امنی می ترسند به کلمه عشق اکتفا میکنند و از تجربه عشق چشم می پوشند

اما اگر میخواهی عشق را تجربه کنی باید که همه چیز را در راه آن به مخاطره بیفکنی

عشق پر مخاطره است

عشق ارزش خطر کردن را دارد

لحظه ای با عشق سپری کردن ،به زندگی ابدی می ارزد

زندگی خالی از عشق ممکن است مهم باشد اما گورستانی بیش نیست

گورستانی از سنگ قبرهای قیمتی

در زندگی بدون عشق امنیت کامل برقرار است آری اما

امنیتی که به هیچ دردی نمیخورد

بدون عشق خنده هایت بی رنگ است

بدون عشق گریه هایت هم از چشمه های دلت نمیجوشد

بدون عشق زندگیت همه در خواب سپری میشود

و در ساحت مقدس عشق ایت که تمامیت همه چیز درک می شود

و بدان که ای عاشق تو در دل خدا هستی

و اول عاشق خدا بود...........

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

سلآم....

بعد اینهمه سال و اینهمه .......

بماند......

اخرش هنوز متوجه نشدم چه وقتهایی مال توام؟!...

بوقت ؟!!!.........

بازم بماند......

اینجور گفتند که آدمها به نان زنده اند اما من قبول ندارم...

من میگم ادمها به عشق زنده اند نه به نان....

یک لقمه نان را از هر جایی میشه پیدا کرد و گرسنه نموند

هنوز ادمهایی مهربون پیدا میشن  که غذا خیرات کنند.....

اما سهم عشق جداست....

عشق رو هیچ جایی خیرات نمیکنند...

حافظ میگفت:

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس عجب که از این حاصل اوقات بریم....

امروز فرصتها رو راحت از دست میدیم  و فرداها به امروز حسرت میخوریم....

اینه کار امروز بشر...

یا داره حسرت گذشته میخوره یا به فکر آینده است و برای ساختن آینده

جان میکندددددد.............

در حالی که از امروز خود غافل مانده و هیچ بهره ای نبرده...

افسوس میخورم برای تو......

افسوس برای خودم...

افسوس برای عشقی که جاریه....و سرگردان.....

...............

بگذریم که این نیز بگذرد

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

زندگی یعنی امید و حرکت

 

سخت بیندیش و بکوش تا از درون صافی شوی و طلب را به گرد سرایی طواف دهی که اگر مهیّا نشد

 

نهراسی و دل گرم باشی... عالمت را بساز که معمار آن خودِ خودت هستی...

 

برخیز ساقیا قـدحی پر شراب کن...

دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن...

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

سلآم....

عشق.دروازه ء پادشاهی خداوند است........

شیخ ما میگفت:

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

بندهءعشقم و از هر دوجهان آزادم

راستی...او را که عشق است همه چیز هست...

او را که عشق نیست.ارزش چیست؟!!

عشق یعنی عمل

عشق یعنی چشیدن

عشق یعنی از خود بیرون شدن و معشوق گزیدن

عشق یعنی همه معشوق دیدن

عشق یعنی تهی از خود شدن تا این وجود تهی با معشوق پر شود

و اینگونه میشود که عاش پادشاه عالمین است...

یآعشق...

برقرار باشید و عاشق...

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

....سلآم.....

دنیایی دیوانه با آدمهایی دیوانهء دیوانهء دیوانه....

چقدر سخته عشق ورزیدن عاشقی که گذشته از همه چیز....

برای معشوقی که چقدر تعلقات دارد.......

سخت ترین کار عالم عاشق بودن است......حقیقتا........

استاد همش گفت عشق ورزی کن و بگذار عشق ورزی همه ءهدف تو باشد.....

در زندگی در هدف در کار در حیات...........

استاد گفت بگذار عشق خاصیت تو باشد.......

بی عشق قدمی برندار.....

استاد گفت : ناداشته عشق گنج میسر نمیشود.......

گفت و گفت........

جز عشق نگفت.....عشق ...عشق...عشق....

اما استاد چقدر دلها سفت و سخت شده....

ندیدم عاشقی به معشوق سخن سخت بگه....

ندیدم عاشقی در حسرت بوسه معشوقی نباشه....

دنیای تجارت شده دنیای عشق ورزی.....

با اینهمه باز هم خاصیت من عشق باشد!عشق بی قید و شرط؟؟!!!.....

نگاهی از سر محبت کرد و گفت:

بگذار عشق خاصیت تو باشد....

در قید آن مباش که شنید یا نشنید....

الیس الله بکاف عبده!............

یآعشق.........

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 
 

.. .. .......... ... .......